پسر ناز مامان دوست دارم
سلام عزیز مامانی
شب آرزوها بود که دایی جون مامان رفت پیش خدا ، بنده خدا دیگه از بیماریش خسته شده بود ،خیلی داشت اذیت می شد ، حتماً صلاح خدا همین بوده ، راضیم به رضای خدا..gif)
.gif)
برای مراسم صبح روز جمعه حرکت کردیم به سمت سرزمین مادری ، وسایلتو جمع و جور کردم که همونجا چند روزی بمونیم ،اما وقتی رسیدیم اونجا و دیدیم هوا خیلی گرمه از ترس اینکه صدرامامانی خدای نکرده مریض بشه قرار شد که برگردیم. آخه مامان جون دوباره بردمت دکتر و به خاطر سرفه هایی که داری برات اسپری و شربت ضد حساسیت داده ، خیلی نگرانتم ، با خودم فکر می کنم نکنه که من مامان خوبی نیستم و تو مریض شدی ، دیشب با خودم فکر کردم که باید بیشتر از همیشه به عزیز دل مامانی رسیدگی کنم
.gif)
راستی مامان جونی خیلی بامزه داری حرف میزنی خیلی کلمات رو یاد گرفتی عزیزم و عاشق نقاشی کشیدنی البته نقاشی که نه ولی خط خطی کردن و چشم چشم دو ابرو ،
.gif)
الهی که همیشه سلامت باشی 


پسر ناز مامان دوست دارم
